معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت بیست و سوم :
صدای سهیلا از فکر خارجم کرد. خدا بخیر کندی زیرلب زمزمه کردم و سر کارم برگشتم.
دو ساعت بعد حاضر و آماده برای رفتن، مقابل در اتاقش ایستاده بودم. استرس میان جانم زوزه میکشید و اینکه نمیدانستم اصلا چه قصدی از دیدنم دارد، حالم را بدتر میکرد.
واقعیت این بود که من به استعفا فکر کرده بودم اما هیچگاه دوست نداشتم اخراج شوم. با اینکه روش راحتتری برای دیگر ندیدن اهورا یزدان بود، اما تا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
سادات.۸۲
0مردک، حرفت رو بزن کار داریم ایش
۱ ماه پیشمامان عسل
0دوست دارم بدونم غنچه چرا از اهورا احساس ترس داره یا اهورا چرا میخواد عنچه رو اذیت کنه گذشته نامعلوم کی مشخص میشه نویسنده عزیز🤗
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
غنچه از اهورا ترس نداره.. تنها ترس غنچه از فروغ و کامران خان هست که در ادامه متوجه میشید چرا.. غنچه فقط نگرانه که اهورا گذشتهای که باهم داشتن رو به کامران خان بگه
۲ ماه پیشمامان عسل
0از دست اهورا ..چی میخواد از جون غنچه ..بنده خدا رو با یه آدم معلول عقد کردن زندگی شو تباه کردن ..واقعا میگن آدمای ظالم همیشه صد گام جلوترن حکایت اهورا و امثالش هستن
۲ ماه پیشم
1خب ،حداقل فعلا قصد اخراج کردنشو نداره فکر کنم 🤔
۲ ماه پیشنفس
1تا این جا که به خیر گذشت پارت زیبای بود
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
۲ ماه پیشفاطمه
1کلافه کنده سریع پارت تموم میشه 😐
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
باشه عزیزم من سعی میکنم پارتها طولانیتر باشند.. به شرط اینکه شما هم نظر بذارید و همراهی کنید🧡
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0چرا اهورا نمیره سره اصل متلب کشتیم